تبليغاتX
نیروی درونی

Alywood.com جستجوی عکسهای بیشتری در
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:12 توسط بابک |

دل در خلق مبند که خسته شوی دل در حق بند که رسته شوی. اگر جان ما در سر این کار رود شاید که این کار ما را جان افزاید. حکایت از گذشته خطاست و شکایت از دوست نه سزاست.

هرکه را رنج بیش گنج بیش.

بیدار باش که کاروان بر سر راه است اگر تو باز پس مانی مرا چه گناه است؟

صحبت با اهل تاب جان است. و صحبت با نا اهل تاب جان است.(منظور از تاب اولی یعنی:آرام و قرار و منظور از تاب دومی: اظطراب غم رنج مشقت و محنت است.)

با مردم نا اهل مبادم صحبت کز مرگ بتر صحبت نا اهل بود

یکی چهل سال آموخت چراغی نیفروخت دیگری سخنی گفت و دل خلقی بسوخت.

اگر در آیی در باز است و اگر نیایی حق بی نیاز است.

خدا را به عرش حاجت است نه کرسی قصه تمام است دیگر چه پرسی؟

به کودکی پستی.به جوانی مستی به پیری سستی پس ای عزیز خدا را کی پرستی؟

حقیقت دریاست و شریعت کشتی. از دریا بی کشتی به چه پشتی گذشتی.(منظور از پشتی عنایت کمک و یاری کردن, و هم دست است)

اگر بر آب روی خسی باشی و اگر در هوا پری مگسی باشی دل بدست آر تا کسی باشی.

 دی رفت باز نیاید. فردا را اعتمادی نشاید وقت را غنیمت دان که بسی برنپاید. هرکه دانست که خالق در حق خلق بدنکرداز غیبت برست و هرکه دانست قسام قسمت بد نکرد از حسد برست. اگر داری بگوی و اگر نداری دروغ مگوی اگر داری مفروش و اگر نداری مخروش*

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:31 توسط بابک |

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:26 توسط بابک |

 روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.

ميدانيد چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش .

 

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:6 توسط بابک |

میگویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد
!

 در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم .
در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:5 توسط بابک |

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي

بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه

اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه

قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ

مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم

پرواز کنيم.


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:4 توسط بابک |

ما با ایجاد چندین وبلاک مخصوص تصاویر رزمی، رزمکاران استان اردبیل در نظر داریم با یاری شما رزمکاران همشهری آلبوم رزمی استان اردبیل را کامل کنیم. به همین خاطر از تمامی رزمی کاران استان اردبیل درخواست می شود در صورت تمایل تصاویر خود را جهت درج در وبلاکهای فوق با آدرس ایمیل bsavalan@gmail.com به ما ارسال نمایند تا با نام خودشان در وبلاکها درج گردد.

لیست وبلاکهای تصاویر رزمی استان اردبیل  (لطفا کلیک کنید)

http://www.shifu.blogfa.com

http://www.ardabilrazmi.blogfa.com

صفحه مخصوص تصاویر شرکت فیلم سازی ALYWOOD FILM

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:8 توسط بابک |